X
تبلیغات
رایتل
اخبار تنکابن
  
 تنکابنی آباد با هم یاری همه ی شهروندان
 
آرشیو
موضوع بندی
 
یکشنبه 15 مهر‌ماه سال 1386
بدنی پر از جراحت...

 

چند شعر از تیرداد نصری،شاعر تنکابنی،مقیم انگلستان

 1-نامه ای از ایران

دست به شانه اش که زدم , فرو ریخت گل سرخ

تمامی گل سرخ                                      

از یکی از باغچه های میهنم او را با خود داشتم و                                      

از یکی از باغچه های میهنم او را آورده بودم و

تمامی زمستان های این چند سال لندن را

تاب آورده بود                                      

تا امروز...............تاساعت ١٠ یک پستچی

تا عمق استخوان هام فرو می ریزم

که نوشته بود:

سرزمین من , حالا، محل تمرین جهنم شده است

 

2- تهران

 

پدران،دوستش ندارند

ومادران در آینه حسرت را شانه می زنند

من نیز٫یک بار٫آنجا٫بوده ام

 ***

تخیل فرهیخته را با غیاب فرزندان ربوده شده سر آشتی نیست

خیره بر بستر تهی وسعت می گیرد و تمامی بسترهای تهی را در خویش می کشاند

پیش می رود و بر بستر تهی دست می کشد

پیشتر می رود و در تارو پودهاش

به هم آمیختگی محزون رویا و رویابین را می نگرد.

هر دو غایبند _ اینجا که جهان جایگاه حضور است

 ***

آیا کسی می تواند بگوید آن صدا را نشنیده است؟

آن صدای نازک و خشک ٫شبیه به سرب

هنگام که پاورچین پاورچین از پله ها بالا می امد و

هنگام که کلیدی در قفل چرخاند و

هنگام که به بستر نزدیک شد؟

و آیا کسی می تواند بگوید ما سزاوار سرزنشیم؟

به خاطر غفلتمان

                    مرعوب شدن٫پذیرا شدنمان؟

بدون اینکه باور شود اتفاقی در شرف وقوع است؟

وآیا اکنون کسی می تواند بگوید چه می شد انجام داد بجز بهت

در تماشای آمد و رفت آن گامها بر زیر انداز اتاق و

                                   درون پنجره شیشه و

                                                       به آن سوی پنجره؟

آنجا  که بخار جادو درون شب دور می شود

و میراث جهان را

                  در شادخواری تباهی و ظلمت

                                         فدیه می برد؟

و اگر کسی بگوید:من٫وظیفه ام را انجام داده ام؟

ویا:من٫هیچگاه غفلتی نکرده ام؟

 ***

این شهر بد گمانی هایم را به یادم می آورد.

می خواهم بگویم : پنجره های یخ بسته

می خواهم بگویم : هوش از کار افتاده آتش را به یادم می آورد.

 

....زمستان بود و نور گرم و مات ریخته بر پیاده روها

انعکاس می یافت بر هاله کبود عبور ابلیس و

می تافت روی رویای عابران.

به نرمی و لغزندگی رد می شد

عابران او را می دیدند و از یاد می بردند

ملایمت برف نشان می داد که قرار است ببارد

ببارد و شهر پنهان شود در ردای خاموش برف.

من این ردا را کنار زده بودم

تن عریانش را در دست هام گرفته بودم

با شامه ام عطر خوفناکش را تشخیص داده بودم من

 و لرزیدم

 

هوش آتش عظیم در کار نیست.

فقط شعله های این قربانگاه

در این فراز

از اینجاکه

گاه گاه در انتظار نوبتمان _ من٫خواهران و برادرانم به شهر می نگریم.

 

3-بدنی پر از جراحت...

 

بدنی پر از جراحت پنهان و آشکار...

دهانی خونین

            که یک بار به تبسمی فرخنده

دسته گلی پیشکش آزادی هدیه کرد...

چشمانی باز _با نگاهی ثابت...

این منم افتاده در کوچه پس کوچه های < فورست گیت >لندن؟

من اما در میهنم هستم همچنان که

پرسه می زدم و _ پرسه می زنم هنوز

                              خیابان های پر از نارنج شهسوار را

همچنان که

نفتکش ها را نگاه می کردم و _ نگاه می کنم هنوز در بندر آبادان

همچنان که

در فوزیه تهران٫با دوستان٫کشته شدگان انقلاب را می شمردیم و _ می شمرم

همچنان که شاعر بودم و _ شاعری هنوز بدون کتابم

همچنان که

دختر و پسرم به زندان شیراز افتادند و _ در زندانند در تبریز

همچنان که

همسرم خودکشی کرد در مشهد و  _ خودکشی می کند در کرمان.

مادرم؟.....در زاهدان از غصه دق کرد

و پدرم؟

دستفروشی روشنفکر که از پنجره انبار کتابهاش در اصفهان

به جهانی می نگریست تهی از شقاوت.

در کوچه پسکوچه های مه گرفته < فورست گیت  > لندن٫ شاعر!

جسد پناهنده ای روی زمین است  _  پلیس ها دور تا دورش جمعند.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 44178


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها